شهاب الدين احمد سمعانى

629

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

از سنگ زيرين خراس جز صابرى چه سود 3 ، بارى كه آسمان و زمين از كشش آن عاجز آمد به اختيار خود بر تارك خود نهادند 4 چه روى فرياد كردن است ؟ دخل بعضهم على مريض فقال المريض : آه ، فقال الدّاخل هذا الانين ممّن فسكت ، فقال هذا الصّبر مع من ، فقال ما ذا افعل ، فقال سكوت لا من حيث التّجلّد ، و قول لا من حيث الشّكاية . خاموشيى نه از روى مردانگى ، و گفتنيى نه بر سبيل بيگانگى 5 . إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ . در خبر است كه حق - جلّ جلاله - سه نام از نامهاى خود به ابراهيم فرستاد : يكى از آن « آه » بود كه بر دوام ابراهيم مىگفتى : آه ، اوّاهش نام دادند . اگر تندرستان و اهل سلامت را نود و نه نام ببايد اهل بلا را يك نام ببايد ، نود و نه نام همه از زفان برآيد امّا آه از ميان جان برآيد زفان و كام را به آه راه نيست . اى جوامرد اين درخت درد و اندوه كه سر برزد از باغ عهد خاك برزد ، عابدان هفتصد هزارساله بودند خرزات قدس در سلك انس كشيده ، ليكن شورباى ساده بود در او نمك درد نبود ، آدم منبع درد بود ، از درد بود كه دست پيش كرد كه وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ . چه بودى كه يك ساعت صبر كردى ، لا تسأل الامارة فانّك ان اعطيتها عن مسئلة و كلت اليها و ان اعطيتها عن غير مسئلة اعنت عليها 6 . كلاهى كه در سر تو افتد بىخواست تو ، عزّ با آن روان است 7 ، باز اگر به تصرّف خود كلاه در سر خود نهى تاوان با آن عنان زنان است . آسمان و زمين به هزيمت شده بودند آدم دست پيش كرد ، چه بودى اگر ساعتى دست پيش نكردى ؟ چه بخواهم خريد آن كارها كه بدان گوهر كه از خزانهء غيب به صحرا آوردند جز براى صدف عشق آدم نبود ، گوهر شايستهء او بود و او شايستهء گوهر ، ليكن سلطان محبّت درآمد و خرمن صابريش 8 آتش درزد . يعقوب بامداد مىگفت : فَصَبْرٌ جَمِيلٌ ؛ * هنوز شبانگاه نبود كه فرياد مىكرد : يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ . إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ . آدم كه مست عاشق بود و بر سرش بار گران بود 9 مرد ضعيف بود ، ليكن عشق پير بود ، هفتصد هزارساله آن پاكان مملكت سجادهء طاعت در مقامات كرامات فروكرده‌بودند و در خانقاه عصمت در مصلّاى / b 213 / حرمت تكيهء خدمت زده ، وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ، وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ مىگفتند 10 ، امّا ندانستند كه وراى خلقيّت عالمى است كه روى در آن مىبايد آورد ، ناگاه آب و خاك را برآميختند و طينت صفا